در مترو نشسته بودم داشتم کتاب مي خوندم غرق در داستان که يکدفعه صدايي تمام تصاوير و فضا سازي هايي که در ذهنم داشتم رو به هم زد : يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن
مرد چاقي بود با لباس هاي واقعا کهنه شلواري که پاره بود و حتي مي تونستي از فرط کوتاهي مچ پاي اون رو هم ببيني يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن مدام اين جمله لعنتي رو تکرار مي کرد تا از کنارم رد شد دوست داشتم واقعا دوست داشتم يه بسته بادکنک 200 تومني ازش بخرم ولي منه لعنتي....
يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن اين جمله داشت اروم و اروم تر مي شد تا اين که اون مرد چاق دور شد و من کتابم رو دوباره باز کردم ...