۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

شعر

چشم در چشم
تو
به من خیره می شوی
من به تو
تو
...لبخند می زنی
من
می میرم
در این دوئل نابرابر
همیشه بازنده بوده ام ...

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

شعر

سیاه نسلی ست نازنین
نسل مردمانی که
باده را
بر پای طناب دار مردی
به سلامتی خود نوش می کنند
و چنین پایکوبان می گذرند
سیاه قرنی ست نازنین
قرن مردمانی که
عشق را در خاطره رجم می زنند
و خاطره را در
کومه ی تاریک اعدام می کنند
سیاه نسلی ست نازنین
سیاه نسلی ست

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

شعر

به ماه بگو نتابد

به شب بگو نتبد

به ابر بگو نبارد

چرا که می خواهم ببوسمش

چرا که میخواهم نخستین بوسه را

بر لبان نخستین عشق جاری سازم

شعر

دنگ دنگ
لحظه ای گذشت
صدها نفر از دنیا رفتند
صدها نفر به دنیا آمدند
و ما مانده ایم
خب...
خب که چی؟

شعر

پارس می کنیم و دم تکان می دهیم
پارس می کنیم و دم تکان می دهیم
پارس می کنیم به سان سگان قلاده دار
سگان در زنجیر
سگان در گله
سگان گرگ زده
پارس می کنیم و دم تکان می دهیم
پارس می کنیم و پاس میداریم بودن خویش
به دندان می کشیم طعام روزانه خویش
دم تکان می دهیم برای اسایش صاحب خویش
و در این پاس کردن ها و دم تکان دادن ها
می گذرانیم زندگی سگی خویش

شعر

بودنت گر سرابی هم باشد
خرامان
به سویش میروم
و در این میان
نبودنت را
چال می کنم

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

شعر

آزادی؟
ما فقط آزادی را نقاشی کرده بودیم بر کاغذ
بی شمشیری در دستانش
اما آنها
پاره کردند
کاغذ را
و ما را

و خداوند گروهی را آفرید و گروهی را ریییییید!!!

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

چرندیات

ای شمایی که ادعای روشنفکری می کنید در حالی که دستتان در شورتتان است ریدم بهتون...

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

شعر

دو ر می فا
عشق بازی نام من
با لبان تو
ر می فا سل
لرزش دل من
با دستان تو
می فا سل لا
ارگاسم بودن من
با نوای تو
فا سل لا سی
چنین بود آغاز پیدایش من

دلنوشت

من اگر محمد بودم دنیا را به یکتایی تو قسم می دادم

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

دلنوشت

به تخمی ترین روش
مجهز شده ایم
در جنگ با دنیا
با کلاه منگوله دار افکارمان
شنل ژنده ی رفتارمان
و چشم بندی که عشقمان نامیدیم
اما در این میان
بی پاسخی در دستانمان
چنگ می زنیم بر جامه هایمان
چگونه می توان از دنیا لذت برد
مگر با گریختن از آن؟

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

چرندیات

آدم ها کلا واسه من 2 دسته اند اونایی که به تخمم هستند مثل تو!!! و اونایی دوستشون دارم مثل اون

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

وقتی نیچه گریست

پشت سر هر زن زیبایی یک مرد بدبخت هست که از بودن با اون زن خسته شده

وقتی نیچه گریست

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

شعر

من اینجا
ثانیه به ثانیه
قدم به قدم
مست و هشیار
نام تو را
ارام و آرام
به زبان می آورم
و با ناز آن
ارابه زمان را
می گذرانم

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

حرا

اگه به من می گفتند تو می تونی در طول تاریخ قدم بزنی یک نفر رو برای کشتن انتخاب کنی من حتما بر می گشت به چند هزار سال قبل و یه راست می رفتم تو غار حرا بخون لعنتی بخون ....

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

شعر

آمدی با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
نشسته بودم
با انتظاری به وزن قرن ها
و غمی
که خاطره ای را سنگینی نمی کرد
تو خود
دلیلی بودی بر حضورت
حضوری برای تمامی فصل ها
آمدی با چهره آبی ات
بی ردای شوم سرخی
و آمدنت نویدی بود
برای روح سودا زده ام
و آهنک کلامت
تعلق زبانم را ربود
آمدی
شنل سیاه شب را
با دستان سبز روحت
از چشمانم ربودی
مسیح مصلوبم به عرش رسید
تویی که از دور می بویمت
از نزدیک می نوشمت
با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
by mehmoh & r.halk

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

شعر

تو انجا نشسته اي و چايي مي خوري
و شاعر اينجا
در فراغت
كون به كون
سيگار مي كشد و
...شعرهايش را سياه مي كند

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

شعر

گرد بود و قرمز
با نوار سفیدی
ورود ممنوع
جریمه اش نبودنت
داخل شدم
دراز به درازای تمام سالهایی که زیستم
در آخر؟
در آخر فهمیدم که تنهام
فقط من و ریایم آنجا بودیم
در آن دایره ی گرد و قرمز
آنها حتی به رویاهایمان هم قفل زدند

شعر

حوریان شاسی بلند
شراب شیراز جویی ها
محشور شدن با پست چیان
کیرم تو بهشت و کل توهماتش

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

چرندیات

شیخی را پرسیدند چیست محبوب ترین عدد در اینترنت؟
شیخ پس از اندکی تامل فرمود +18
چرا که وقتی خلایق ان را می بینند بی اختیار عنان از کف می دهند دست هایشان همی لرزد چشمهایشان را گشاد می کنند و اگر لازم شد از مرزها نیز گذر می کنند من همچنان در عجبم از این عدد

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

حسين پناهي

به خدا ايمان داري؟؟؟ خدا تو جوونه ي انجيره ...خدا تو چشم پروانست وقتي از روزنه ي پيله اولين نگاهش به جهان مي افته... خدا بزرگتر از توصيف انبياست... بام ذهن ادمي حياط خانه ي خداست ...خدا به من نزديكه همين قدر كه تو از من دوري......

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

چرندیات

اين آدمهايي که پا مي شند تنهايي مياند پارک و در حالي که موبايلشون ساسي مانکن پخش مي کنه زانوي غم بغل مي گيرند

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

دلنوشت

آخرش می دونم یه روز کلاس و استاد حالیم نمی شه همینجوری بی مقدمه وارد می شم و در حالی که با انگشت نشونت می دم می گم ببین مثل سگ دوست دارم

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بچه دار شدن

يادمه زماني که 4 يا 5 سالم بود فکر مي کردم بچه دار شدن اينجوريه که مامانه از باباهه مي پرسيد که مي خوايي بچه دار بشيم اگر جواب اره بود مامانه همون موقع دستاش رو به جاي پاهاش مي بره رو به اسمون و از خدا بچه مي خواد خدا هم بلافاصله به فرشته اي چيزي يه بچه مي داد و مي گفت ببر تو شکمش بزار .... چه قدر خر بودم

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

من رومئو نیستم

من رومئو نیستم
شاید تو ژولیت باشی
اما من رومئو نیستم
شکسپیر احمق
رومئو، رومئو بازی دوست نداره
ژولیت همه چیزِ رومئو رو می دونه
می دونه کی داره قر می ده
می دونه کی داره می خنده
رومئو خجالت می کشه از قد درازش
می کشه از هیکل غناسش
اره تو ژولیتی
ژولیتی با اون پوست برنزت
ژولیتی با اون چهره ی پخمت
ژولیت عشوه می ریزه
ژولیت روش رو بر می گردونه

ژولیت و دلبری هاش
رومئو دل رفتگی هاش

رومئو
دست کم مثل پتروس تخیلی
با اون انگشت لعنتی
بکن تو اون سوراخ جهنمی
ریدم به این عشق های افسانه ای
من رومئو نیستم
شاید تو ژولیت باشی
اما من رومئو نیستم

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

دلنوشت

من از تو
تو از من
شاید
ما از هم
اصلا
کاش ریاضیات بود
نه من از تو
نه تو از من
پس
حتما
ما از هم

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

ای پیر خرابات

ای پیر خرابات
ای صاحب کرامات
کی شود این شهر آباد؟
که هرکس بر این تخت نشست
پیمان خود با ما شکست
از ما گسست
ای حضرات عالیات
شب خوش عزت زیاد
جمله روید ز یاد
سراب فردا های خوب
از عمر ما سال ها ربود
رفته چه زود
گر از پای و بست ویرانه بود
این خانه را پیمان چه سود
ویرانه بود
گر دنیای ما دیوانه بود
دیوانه ی مستانه بود
این طور نبود



۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

دلنوشت

سيگار من
آتش تو
لبخند تو
آتش من
خنده ي تو
چشم هاي من
چشمهاي تو
فرياد من
ذهن من
وجود تو
وجود من
حضور تو
تار من
صداي تو
شعر من
دليلش
لبخنو تو
لبخند تو
لبخند تو

چرنديات

1 چايي
2- مشروب
3-سکس
4-خواب
5-گاز اشک آور
6- بازجويي
قدرت سيگار بعد از اين موارد شناخته مي شه .

چرنديات

مزخرف ترين اتفاق زماني مي افته که صميمي ترين دوستت مزخرف ترين چيزها رو بهت نسبت ميده . قال علي (ع)

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من خوب نيستم بي گناه نيستم آرام نيستم خوشبختي و بد بختي من هر دو غير قابل تحمل اند
من پر از صداهاي گنگ و آکنده از تاريکي ام من آغشته به اشک و خون در آخور گرم تن غلت مي زنم مي ترسم صحبت كنم .
من خود را با بال و پري دروغين مي آ رايم فرياد ميزنم آواز مي خوانم ميگريم و مي كوشم شايد بتوانم فرياد دلم را خفه كنم.
من روشنايي نيستم من شبم اما شعله اي به جانم افتاده و مي سوزانم. من شبي آكنده از روشناييم
در من نفسي كوتاه اما جسور مايوسانه مي كوشد تا خوشبختي و ملال و مرگ را در هم شكند
من ذهنم را كاملا بيدار و شفاف و بي ترحم نگه ميدارم .
بي رحمانه ان را روانه ميدان نبرد مي سازم تا سراپا روشنايي بر تاريكي جسم غلبه كند
من كارگاه ديگري ندارم تا در ان تاريكي را به روشنايي تبديل كنم

دلنوشت

اخر فصل پاييز بود . بادهاي تند پاييزي تمام برگ های درخت کنار خيابان ريخته اند غير از يکي .
محکم و پا بر جايي روي درخت مانده بود در مقابل هجوم وحشيانه بادها و نگاه تند شاخه هاي درخت بدون هيچ انديشه اي شاخه ، منزلگه خويش را گرفته بود ولي هر از گاهي دل به انديشيدن مي سپارد و فکر مي کرد خود را در مقابل هجوم باد ازاد کند تا بتواند به لذت پرواز دست يابد . به لذت لحظاتی قبل از نبودن به جايي که تمام دوستانش را از دست داده بود . در حالي که يک روز مانده بود تا پاييز تمام شود خود را به باد سپارد . برگ رقصان و لرزان پرواز مي کرد تا به انبوهي از دوستان زردش رسيد و آنجا بود که فهميد زندگي اش چه بيهوده بوده . روزها خود را به شاخي درخت چسبانده يود ولي در انتها اين باد است که پيروز مي شود

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

شعر

ببين دم تکان مي دهم
ببين چگونه پوزه ام را به دستانت مي کشم
مرا نوازش کن من محتاج نوازشم
غلاده کجاست ؟
بر گردنم حلقه اش کن
من يک سگ بي صاحبم
بهم نگاه کن
به پارس کردن هايم بخند
آري
لبخند بزن
به زندگي سگي من لبخند بزن

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

چرنديات

يه عده دور هم جمع شده بودند تا به اراجيف يه آدم گوش بدند بعد طرف اومد بالا گفت حمله کنيد مي گيريمش اون سرزمين مال ماست اين ملت سوسمار خورم که تا به حال چند بار فقط به هم حمله کرده بودند کف و خون قاطي کردند و گفتند بابا نمي شه فلان کسک (kasak) اون جا پادشاهه کلي حشم و خدم و نيرو داره ولي اين يارو تو کتش نرفت که نرفت الا و بلا بايد حمله کنيم خلاصه همينجوري تخمي تخمي ميان و مملکت رو مي گيرن الان اين همه بدبختي که مي کشيم و مجبوريم يه جنبش رنگي به راه بندازيم به خاطر همون حمله مزخرف بود

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

دلنوشت

يه سري حرف ها هست به همه مي توني بزني يه سري حرف ها هست فقط به صميمي ترين دوستت مي توني بزني يه سري حرف ها هست حتي به خودت هم حق نداري بزني........ حالا من که دارم به خودم مي زنم چي کار کنم...

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است مونالیزا!‌
همه‌مان بار داریم
و نمی‌دانیم
در دل‌مان چیست
همه آویزانیم
و چشم به راه خریدارانیم
لبخند همه‌مان کمی مشکوک است
چه کنیم، خالق‌مان داوینچی نبود.
در مترو نشسته بودم داشتم کتاب مي خوندم غرق در داستان که يکدفعه صدايي تمام تصاوير و فضا سازي هايي که در ذهنم داشتم رو به هم زد : يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن
مرد چاقي بود با لباس هاي واقعا کهنه شلواري که پاره بود و حتي مي تونستي از فرط کوتاهي مچ پاي اون رو هم ببيني يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن مدام اين جمله لعنتي رو تکرار مي کرد تا از کنارم رد شد دوست داشتم واقعا دوست داشتم يه بسته بادکنک 200 تومني ازش بخرم ولي منه لعنتي....
يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن اين جمله داشت اروم و اروم تر مي شد تا اين که اون مرد چاق دور شد و من کتابم رو دوباره باز کردم ...

دلنوشت

هميشه همه جا آدمهايي هستند که يک نفر را مي خواهند نشان کنند و سوالاتي از وي بپرسند که جواب کاملا معلوم است نشان شده هم سعي مي کنه با دقت کامل به سوالات جواب بده ...حالم از هر دو گروه به هم مي خوره

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

چرنديات

کجاي اين دختر بچه ها رو ختنه مي کنند ؟ واقعا کوجاشون رو؟

چرنديات

آخرین شبه بهاره!!! ای وای... یه عشق بازی با کسی که همه ی لحظاتت داری بهش فکر می کنی... آخ خدا
فقط يه چس ترم 88 مي تونه يه همچين چيزي رو تو فيس بوکش بنويسه .....فکر کن يکي هم زيرش بنويسه برو به يادش جق بزن

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

دلنوشت

به ساعت نگاه می کنم حدود 3 نیمه شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم.... از شوق به هوا می پرم

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

ناتوردشت

من همیشه تصور می كنم که دو هزار تا بچه دارن توی دشت، كنار دره‌ای بازی می كنن كه هر لحظه ممكنه یكی از اونا بیفته پایین. من اگه بخوام شغلی داشته باشم اینه كه كنار دره وایسم و نذارم اینا پرت بشن توی دره. واسه همین، بهترین شغل واسه من اینه كه ناتوردشت باشم

چرنديات

سال پیش همین موقع ها بود که گفتیم یه کاری کنیم که سال بعد همین موقع ها راحت باشیم الان سال بعده همون موقع ها داریم فکر می کنیم به سال قبل که همین موقع ها چقدر راحت بودیم

دلنوشت

زمان همه چيز رو حل مي کنه تا حدي که مشکلات قديم رو فراموش کرده و راه رو باز مي کني براي ورود مشکلات جديدي همراه با حسي جديد

چرنديات

این سوسک ها موجودات عجیبی هستند آنچنان با کله می رن تو چاه که آدم فکر می کنه دارن اونجا ساندیس می دن

دلنوشت

در ساعت 10.15 دقيقه
سنگ فرش هاي سهروردي
جولانگاه انديشه هاي ممنوع من شده است ....
من مي انديشم تا زماني که موضوع تو باشي

چرنديات

وقتایی که دپرسی میای پای کامپیوتر یه موسیقی می زاری بعد سعی می کنی باهاش سری تکون بدی تا خودت رو از این وضعیت لعنتی خلاص کنی ولی نتنها حالت خوب نمی شه بلکه یه حس حماقت هم بهت اضافه می شه

چرنديات

ديشب خدا رو ديدم داشت تکيلا مي خورد و نيروانا گوش مي کرد خواستم برم جلو سلامي عرض کنم متوجه شدم ايشون اصلا به جا نياورد فکر مي کنم تگري لازم بود