۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

نامجو (شعر)

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

و نور نیز لازم

و این می رساند که اگر رسانا باشد شعر

آنکه می سراید می تواند مرده باشد

و می تواند کور کامل

و این می رساند که آنکه می رساند

عاشق است که کور می تواند باشد و مرده

پس هوا را از او بگیر

خنده ات را نه

هوا را از او بگیر

گریه ات را نه

که موی گندیده به چشم نیامده ات هم مازاد بر مصرف من است

من همان هشتاد برگ برجسته یک خطم

و تو زیبا نفس ناسلامت منی اکنون

اصلا تو خورشیدی

از این شعر تکراری تر ممکن است ؟

اصلا تو شراره ای

نه همان خورشیدی

که پشت ابر نمانده ای و نمی مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه ...

سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم اگر تو بخواهی

و تو

آآآی تو

ناسلامت کرده مرا و سلامت می کنم من...

هوا را از من بگیر

خنده ات را نه

هوا را فضا را از من بگیر

غذا را و فضا را و قضا را از من بگیر

حظ ها را از من بگیر

خنده ات را نه

نور را از من بگیر

شعله ات را نه

وفا را از من بگیر

گریه ات را نه

حالا لختم و پختم از دستت دیگر

مرده ام فکر کنم

اما خنده ات را نه

بعید است زنده باشم .... مرده ام

سعید است دستی که پاره می کند گرده ام

سعید است

امامی است

سعید امامی است

من قتل های اخیر زنجیره ای توام

من هم جیره ای تو که جیره را شیره را از من بگیر

باغ پر خنده ات را نه

کشته اند مرا لبانت و دندانانت

و همه آن رسته ها بر جانت

که خنده ات را نه

کشته اندم و جسدم در جایی پنهان است

تویی که می شناسمت ای آئینه بردار

ای سردار آئینه

ای نظر می کنی بر آئینه

چون نظر کردی بر آئینه

جسدم بر تو پنهان است

لاله روئیده است بر کفنم

کشته اندم و زیر لاله گوشت انداخته اند

لاله گوشت

همان هاله لاله گوشت

که ابتدا آغاز تمام جهان بود

جهان را از من بگیر

امان را خزان را باد وزان را

ای باد وزنده از برج

پرتابم کن که بیافتد این شاعر تمام این شعرها را سرود

که بیافتد مرد مرده زیر لاله بوده

سی ها سال چهل ها سال می گذرد که آن زیر پنهان است این شاعر

هوا را از او بگیر

هوای وزنده باد وزنده را از من که خودمم هم هم او که شعر تکراری می سراید ...

من کلیشه ام

هشتاد برگ برجسته یک خط دو خط و ده ها خط هم که بسرایم آزاد نمی شود عشقم

عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه آفتابگردان را میان قوطی کبریت ریختن

عشق یعنی از یکدگر آویختن

وقتی تمام جهان در راه است و ول است و رهاست

رها را از من بگیر

خنده ات را نه

خطا را از من بگیر

گریه ات را نه .... زود

وفا را صفا را نگارا نه .... زود

نگارا ... نگارا ... نه ... زو

آرا .... نه ... زو

آرا ... زو

آرا.. زو

تمام این شعر قبل از آنکه بسرایمش می خواست همین را بگوید.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

شعر

قصه ما
ما یعنی
تنها من
تنها تو
تنها یعنی
من
و سیگارم
و خیالم
خیالم یعنی تو
تو یعنی اکنون
که چشمانم
خیالم را گشوده است
گشوده است تا گشاده شود
روزهایی که
خیال شبهایم بود
وشب هایی
که باور روزهایم
جز خیالی نبود

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

شعر

این شعر تنها برای
تو
سروده شده
تنها برای روز ولنتاین
این شعر عاشقانه نیست
این شعر تنها برای
تو
سروده شده
برای 25 بهمن

که ولنتاین بود امروزو
خاص شد از یرایت
چرا که آنها خاص کردند
از برایت
با هدیه ای که آوردند ازبرابت
و از برایمان
هدیه ای پیچان شده با پیچشی نقره ای رنگ
و عطرآگین شده به عطر گوگرد
با عشوه ای ३० ساله
همچون بوسه ای
به سویت پرتاب کردند
گرفتی
و تو آن را گرفتی
گرفتی و در دل جا نهادی
جا نهادی و جان دادی
جان دادی
جان دادی....
جان دادی تا جان دار شود دوباره
تمام آرزوهای سبزمان...

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

شعر(گفت و گو)

--- من اینجا تنهایی را سنگ می زنم
تو و تنهایی آنجا در آغوش هم
دستانت را به من ده
تا چشمان را فانوس راه
و احساس را آیستن لحظات گردانیم
تا اینچنین به جنگ تباهی رویم

----
آری من اینجایم
در آغوش تنهایی
هر شب با اشتیاق به بسترش می روم
و لحظات را آبستن یاد تو می کنم
من ، تنهایی و یاد تو
چه خانواده خوشبختی
----
تو شاهزاده خوشبخت تنها
با اشتیاقی ز تکرار یادها
خوابیده بر هزار نسترن خوش نقش
امده درویشی
با غمی ز سنگینی قرن ها
تا به خواب برد تو را
بر هزار خرقه ژنده درویشان
دستانت را نقشه راهش گردان

شعر

نگاهمان را به سنگفرش دوختیم
چشمانمان را بستیم
دستانمان را فشردیم
و تنها به صدای او گوش سپردیم
او که سنگفرش ها جولانگاه غم هایش بود
و صدایش میعادگاه افکارمان
سنگفرش ها
دستها
عابر
چشمانمان را باز کردیم
دستهایمان را فشردیم
شاید
فردا
معراج ما باشد