۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
دلنوشت
يه سري حرف ها هست به همه مي توني بزني يه سري حرف ها هست فقط به صميمي ترين دوستت مي توني بزني يه سري حرف ها هست حتي به خودت هم حق نداري بزني........ حالا من که دارم به خودم مي زنم چي کار کنم...
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
لبخند همهمان کمی مشکوک است
لبخند همهمان کمی مشکوک است مونالیزا!
همهمان بار داریم
و نمیدانیم
در دلمان چیست
همه آویزانیم
و چشم به راه خریدارانیم
لبخند همهمان کمی مشکوک است
چه کنیم، خالقمان داوینچی نبود.
همهمان بار داریم
و نمیدانیم
در دلمان چیست
همه آویزانیم
و چشم به راه خریدارانیم
لبخند همهمان کمی مشکوک است
چه کنیم، خالقمان داوینچی نبود.
در مترو نشسته بودم داشتم کتاب مي خوندم غرق در داستان که يکدفعه صدايي تمام تصاوير و فضا سازي هايي که در ذهنم داشتم رو به هم زد : يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن
مرد چاقي بود با لباس هاي واقعا کهنه شلواري که پاره بود و حتي مي تونستي از فرط کوتاهي مچ پاي اون رو هم ببيني يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن مدام اين جمله لعنتي رو تکرار مي کرد تا از کنارم رد شد دوست داشتم واقعا دوست داشتم يه بسته بادکنک 200 تومني ازش بخرم ولي منه لعنتي....
يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن اين جمله داشت اروم و اروم تر مي شد تا اين که اون مرد چاق دور شد و من کتابم رو دوباره باز کردم ...
مرد چاقي بود با لباس هاي واقعا کهنه شلواري که پاره بود و حتي مي تونستي از فرط کوتاهي مچ پاي اون رو هم ببيني يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن مدام اين جمله لعنتي رو تکرار مي کرد تا از کنارم رد شد دوست داشتم واقعا دوست داشتم يه بسته بادکنک 200 تومني ازش بخرم ولي منه لعنتي....
يک بسته بادکنک بزرگ 200 تومن اين جمله داشت اروم و اروم تر مي شد تا اين که اون مرد چاق دور شد و من کتابم رو دوباره باز کردم ...
دلنوشت
هميشه همه جا آدمهايي هستند که يک نفر را مي خواهند نشان کنند و سوالاتي از وي بپرسند که جواب کاملا معلوم است نشان شده هم سعي مي کنه با دقت کامل به سوالات جواب بده ...حالم از هر دو گروه به هم مي خوره
۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه
۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه
دلنوشت
به ساعت نگاه می کنم حدود 3 نیمه شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم.... از شوق به هوا می پرم
۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
ناتوردشت
من همیشه تصور می كنم که دو هزار تا بچه دارن توی دشت، كنار درهای بازی می كنن كه هر لحظه ممكنه یكی از اونا بیفته پایین. من اگه بخوام شغلی داشته باشم اینه كه كنار دره وایسم و نذارم اینا پرت بشن توی دره. واسه همین، بهترین شغل واسه من اینه كه ناتوردشت باشم
چرنديات
سال پیش همین موقع ها بود که گفتیم یه کاری کنیم که سال بعد همین موقع ها راحت باشیم الان سال بعده همون موقع ها داریم فکر می کنیم به سال قبل که همین موقع ها چقدر راحت بودیم
دلنوشت
زمان همه چيز رو حل مي کنه تا حدي که مشکلات قديم رو فراموش کرده و راه رو باز مي کني براي ورود مشکلات جديدي همراه با حسي جديد
چرنديات
این سوسک ها موجودات عجیبی هستند آنچنان با کله می رن تو چاه که آدم فکر می کنه دارن اونجا ساندیس می دن
دلنوشت
در ساعت 10.15 دقيقه
سنگ فرش هاي سهروردي
جولانگاه انديشه هاي ممنوع من شده است ....
من مي انديشم تا زماني که موضوع تو باشي
چرنديات
وقتایی که دپرسی میای پای کامپیوتر یه موسیقی می زاری بعد سعی می کنی باهاش سری تکون بدی تا خودت رو از این وضعیت لعنتی خلاص کنی ولی نتنها حالت خوب نمی شه بلکه یه حس حماقت هم بهت اضافه می شه
چرنديات
ديشب خدا رو ديدم داشت تکيلا مي خورد و نيروانا گوش مي کرد خواستم برم جلو سلامي عرض کنم متوجه شدم ايشون اصلا به جا نياورد فکر مي کنم تگري لازم بود
اشتراک در:
پستها (Atom)