۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

شعر

آمدی با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
نشسته بودم
با انتظاری به وزن قرن ها
و غمی
که خاطره ای را سنگینی نمی کرد
تو خود
دلیلی بودی بر حضورت
حضوری برای تمامی فصل ها
آمدی با چهره آبی ات
بی ردای شوم سرخی
و آمدنت نویدی بود
برای روح سودا زده ام
و آهنک کلامت
تعلق زبانم را ربود
آمدی
شنل سیاه شب را
با دستان سبز روحت
از چشمانم ربودی
مسیح مصلوبم به عرش رسید
تویی که از دور می بویمت
از نزدیک می نوشمت
با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
by mehmoh & r.halk

۱ نظر:

mona گفت...

دوستي نيز كلي است .
مثل نيلوفر و ناز
شاخه ترد و لطيفي دارد.
بي كمان سنكدل است انكه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
دانسته بيازارد


سبك نوشته هاتون داره تغيير مي كنه ها