۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بچه دار شدن

يادمه زماني که 4 يا 5 سالم بود فکر مي کردم بچه دار شدن اينجوريه که مامانه از باباهه مي پرسيد که مي خوايي بچه دار بشيم اگر جواب اره بود مامانه همون موقع دستاش رو به جاي پاهاش مي بره رو به اسمون و از خدا بچه مي خواد خدا هم بلافاصله به فرشته اي چيزي يه بچه مي داد و مي گفت ببر تو شکمش بزار .... چه قدر خر بودم

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

من رومئو نیستم

من رومئو نیستم
شاید تو ژولیت باشی
اما من رومئو نیستم
شکسپیر احمق
رومئو، رومئو بازی دوست نداره
ژولیت همه چیزِ رومئو رو می دونه
می دونه کی داره قر می ده
می دونه کی داره می خنده
رومئو خجالت می کشه از قد درازش
می کشه از هیکل غناسش
اره تو ژولیتی
ژولیتی با اون پوست برنزت
ژولیتی با اون چهره ی پخمت
ژولیت عشوه می ریزه
ژولیت روش رو بر می گردونه

ژولیت و دلبری هاش
رومئو دل رفتگی هاش

رومئو
دست کم مثل پتروس تخیلی
با اون انگشت لعنتی
بکن تو اون سوراخ جهنمی
ریدم به این عشق های افسانه ای
من رومئو نیستم
شاید تو ژولیت باشی
اما من رومئو نیستم