۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

دلنوشت

من از تو
تو از من
شاید
ما از هم
اصلا
کاش ریاضیات بود
نه من از تو
نه تو از من
پس
حتما
ما از هم

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

ای پیر خرابات

ای پیر خرابات
ای صاحب کرامات
کی شود این شهر آباد؟
که هرکس بر این تخت نشست
پیمان خود با ما شکست
از ما گسست
ای حضرات عالیات
شب خوش عزت زیاد
جمله روید ز یاد
سراب فردا های خوب
از عمر ما سال ها ربود
رفته چه زود
گر از پای و بست ویرانه بود
این خانه را پیمان چه سود
ویرانه بود
گر دنیای ما دیوانه بود
دیوانه ی مستانه بود
این طور نبود



۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

دلنوشت

سيگار من
آتش تو
لبخند تو
آتش من
خنده ي تو
چشم هاي من
چشمهاي تو
فرياد من
ذهن من
وجود تو
وجود من
حضور تو
تار من
صداي تو
شعر من
دليلش
لبخنو تو
لبخند تو
لبخند تو

چرنديات

1 چايي
2- مشروب
3-سکس
4-خواب
5-گاز اشک آور
6- بازجويي
قدرت سيگار بعد از اين موارد شناخته مي شه .

چرنديات

مزخرف ترين اتفاق زماني مي افته که صميمي ترين دوستت مزخرف ترين چيزها رو بهت نسبت ميده . قال علي (ع)

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من خوب نيستم بي گناه نيستم آرام نيستم خوشبختي و بد بختي من هر دو غير قابل تحمل اند
من پر از صداهاي گنگ و آکنده از تاريکي ام من آغشته به اشک و خون در آخور گرم تن غلت مي زنم مي ترسم صحبت كنم .
من خود را با بال و پري دروغين مي آ رايم فرياد ميزنم آواز مي خوانم ميگريم و مي كوشم شايد بتوانم فرياد دلم را خفه كنم.
من روشنايي نيستم من شبم اما شعله اي به جانم افتاده و مي سوزانم. من شبي آكنده از روشناييم
در من نفسي كوتاه اما جسور مايوسانه مي كوشد تا خوشبختي و ملال و مرگ را در هم شكند
من ذهنم را كاملا بيدار و شفاف و بي ترحم نگه ميدارم .
بي رحمانه ان را روانه ميدان نبرد مي سازم تا سراپا روشنايي بر تاريكي جسم غلبه كند
من كارگاه ديگري ندارم تا در ان تاريكي را به روشنايي تبديل كنم

دلنوشت

اخر فصل پاييز بود . بادهاي تند پاييزي تمام برگ های درخت کنار خيابان ريخته اند غير از يکي .
محکم و پا بر جايي روي درخت مانده بود در مقابل هجوم وحشيانه بادها و نگاه تند شاخه هاي درخت بدون هيچ انديشه اي شاخه ، منزلگه خويش را گرفته بود ولي هر از گاهي دل به انديشيدن مي سپارد و فکر مي کرد خود را در مقابل هجوم باد ازاد کند تا بتواند به لذت پرواز دست يابد . به لذت لحظاتی قبل از نبودن به جايي که تمام دوستانش را از دست داده بود . در حالي که يک روز مانده بود تا پاييز تمام شود خود را به باد سپارد . برگ رقصان و لرزان پرواز مي کرد تا به انبوهي از دوستان زردش رسيد و آنجا بود که فهميد زندگي اش چه بيهوده بوده . روزها خود را به شاخي درخت چسبانده يود ولي در انتها اين باد است که پيروز مي شود

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

شعر

ببين دم تکان مي دهم
ببين چگونه پوزه ام را به دستانت مي کشم
مرا نوازش کن من محتاج نوازشم
غلاده کجاست ؟
بر گردنم حلقه اش کن
من يک سگ بي صاحبم
بهم نگاه کن
به پارس کردن هايم بخند
آري
لبخند بزن
به زندگي سگي من لبخند بزن

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

چرنديات

يه عده دور هم جمع شده بودند تا به اراجيف يه آدم گوش بدند بعد طرف اومد بالا گفت حمله کنيد مي گيريمش اون سرزمين مال ماست اين ملت سوسمار خورم که تا به حال چند بار فقط به هم حمله کرده بودند کف و خون قاطي کردند و گفتند بابا نمي شه فلان کسک (kasak) اون جا پادشاهه کلي حشم و خدم و نيرو داره ولي اين يارو تو کتش نرفت که نرفت الا و بلا بايد حمله کنيم خلاصه همينجوري تخمي تخمي ميان و مملکت رو مي گيرن الان اين همه بدبختي که مي کشيم و مجبوريم يه جنبش رنگي به راه بندازيم به خاطر همون حمله مزخرف بود