اخر فصل پاييز بود . بادهاي تند پاييزي تمام برگ های درخت کنار خيابان ريخته اند غير از يکي .
محکم و پا بر جايي روي درخت مانده بود در مقابل هجوم وحشيانه بادها و نگاه تند شاخه هاي درخت بدون هيچ انديشه اي شاخه ، منزلگه خويش را گرفته بود ولي هر از گاهي دل به انديشيدن مي سپارد و فکر مي کرد خود را در مقابل هجوم باد ازاد کند تا بتواند به لذت پرواز دست يابد . به لذت لحظاتی قبل از نبودن به جايي که تمام دوستانش را از دست داده بود . در حالي که يک روز مانده بود تا پاييز تمام شود خود را به باد سپارد . برگ رقصان و لرزان پرواز مي کرد تا به انبوهي از دوستان زردش رسيد و آنجا بود که فهميد زندگي اش چه بيهوده بوده . روزها خود را به شاخي درخت چسبانده يود ولي در انتها اين باد است که پيروز مي شود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر