۱۳۹۴ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

شعر

هر روز صبح
دمم در جستجوی بازدمت
ناله سر می دهد و
دست هایم
کره ی جغرافیای اتاق را چرخ می زند
مادر می گوید
در خانه بالایی
مرد همسایه خانه تکانی می کند
اما نمی داند
چند سالی است
واحد پایین را
فروخته اند و رفته اند
رفتن درد دارد
نه
ماندن درد دارد
ماندن بوی تو
در دستانم درد دارد
ماندن دست تو
بر سینه ام درد دارد
باید دستانت را قرض می گرفتم
تا با آن
در جغرافیای اتاقم انقلاب کنم
آن شب آخر
اشک امان نداد
تا دنیا را برایت ورق بزنم
خودم را در صفحه دیگر با تو بگذارم
شاید در فصلی دیگر
ماهی دیگر
سالی دیگر
گفته بودی با پاییز می روی
با بهار چطور ؟
می آیی؟؟!!

قسم به تمام چایی های سرد شده
به ان شیار روییده بر صورتت
به آن لانه ی من بر گونه ات
هوای شهر گرفته است
یک نفر در کوچه ها جان می کند
فریاد می زند
می نشیند برای مگس ها شعر می خواند و
مصرع به مصرع دست هایت را قافیه می کند
کاش دست هایت را قرض می گرفتم
تا در جغرافیای شهرم انقلاب کنم

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

نامبرده
در یک کوچه بن بست رفت و
از آنجا به بعد
همه کوچه ها
خیابان ها
اتوبان ها
بن بست شد
این اطرف پچ پچه هایی می شنوم
می گویند که می خواهی بروی
آخر این کوچه هم بن بست بود

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

او نفس های آخرش را می کشد
و تو پله های آخر را پایین می روی

من هم مانند تماشاچیان

نمی توانم پایان تلخ فیلم را تغییر دهم

۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

شعر


لانه را ساخته ام
بر بام درخت
بیا با هم برویم
برای با هم بودنمان
تهنا کافی است
جاذبه را
 دافعه کنیم

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه