۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

شعر

زندگی کردم
با شلوار جین
و شال آبی
و سیاهی درونم

هیچ گاه
حتی آن زمان که
انگشت اشاره تو را نشان داد
کاری نداشتم به جهان اطرافم
کاری نداشتم به آب شدن یخ های قطبی
کاری نداشتم به انقراض پنگوئن ها
کاری نداشتم به فلاسفه و سیاستمداران
فلاسفه و آن سوژه و ابژه کردن هایشان
سیاستمداران و آن مکتب های سرگرم کنندشان
نظم جهان را در بی نظمی می دیدم
مشکل من و ریاضیات و
آن قضیه های چند صفحه ایش
زمانی آغاز یافت
که با جهانتان آشنا شدم
که با تو آشنا شدم
احساس از طریق چشمانم
و گوش هایم
به درونم راه پیدا کرد
احساسی که آلبالو بود
گیلاس بود
حتی
گه گاهی به خیاری مبدل می گشت
و اساتید
بر تخته ای
که دیگر سیاه نیست
منطق را بر ذهنم حکاکی می کردند
و می خواستند
دنیای جدیدم را
قربانی اش کنم
دو خط موازی
هرگز به هم نمی رسند!!
به من نزدیک شو
تا تناقضی بیاوریم
به این فرضیه ی موهوم

در این زمان
خود را با شاعری
که احساس را
با کلمات تند و تیزش
بر روی خطوط دفترچه ای آبی رنگ
نقاشی می کرد
اشتباه گرفتم
و اعتراف می کنم
گه گاهی
خنده ی مستانه سر می دادم
از این اشتباه

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

دلنوشت

عزیزم
می دانم
من مثل بستنی های دوران کودکیت هستم
که لیس مزدی
و نگران تمام شدنش بودی
و می دانم
روزی
لحظه ای
برایت تمام می شوم
پس لطفا
تا اشتیاق هست
مرا لیس بزن