۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من خوب نيستم بي گناه نيستم آرام نيستم خوشبختي و بد بختي من هر دو غير قابل تحمل اند
من پر از صداهاي گنگ و آکنده از تاريکي ام من آغشته به اشک و خون در آخور گرم تن غلت مي زنم مي ترسم صحبت كنم .
من خود را با بال و پري دروغين مي آ رايم فرياد ميزنم آواز مي خوانم ميگريم و مي كوشم شايد بتوانم فرياد دلم را خفه كنم.
من روشنايي نيستم من شبم اما شعله اي به جانم افتاده و مي سوزانم. من شبي آكنده از روشناييم
در من نفسي كوتاه اما جسور مايوسانه مي كوشد تا خوشبختي و ملال و مرگ را در هم شكند
من ذهنم را كاملا بيدار و شفاف و بي ترحم نگه ميدارم .
بي رحمانه ان را روانه ميدان نبرد مي سازم تا سراپا روشنايي بر تاريكي جسم غلبه كند
من كارگاه ديگري ندارم تا در ان تاريكي را به روشنايي تبديل كنم

هیچ نظری موجود نیست: