۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

حرا

اگه به من می گفتند تو می تونی در طول تاریخ قدم بزنی یک نفر رو برای کشتن انتخاب کنی من حتما بر می گشت به چند هزار سال قبل و یه راست می رفتم تو غار حرا بخون لعنتی بخون ....

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

شعر

آمدی با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
نشسته بودم
با انتظاری به وزن قرن ها
و غمی
که خاطره ای را سنگینی نمی کرد
تو خود
دلیلی بودی بر حضورت
حضوری برای تمامی فصل ها
آمدی با چهره آبی ات
بی ردای شوم سرخی
و آمدنت نویدی بود
برای روح سودا زده ام
و آهنک کلامت
تعلق زبانم را ربود
آمدی
شنل سیاه شب را
با دستان سبز روحت
از چشمانم ربودی
مسیح مصلوبم به عرش رسید
تویی که از دور می بویمت
از نزدیک می نوشمت
با چهره ی آبی ات
بی ردای شوم سرخی
by mehmoh & r.halk

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

شعر

تو انجا نشسته اي و چايي مي خوري
و شاعر اينجا
در فراغت
كون به كون
سيگار مي كشد و
...شعرهايش را سياه مي كند

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

شعر

گرد بود و قرمز
با نوار سفیدی
ورود ممنوع
جریمه اش نبودنت
داخل شدم
دراز به درازای تمام سالهایی که زیستم
در آخر؟
در آخر فهمیدم که تنهام
فقط من و ریایم آنجا بودیم
در آن دایره ی گرد و قرمز
آنها حتی به رویاهایمان هم قفل زدند

شعر

حوریان شاسی بلند
شراب شیراز جویی ها
محشور شدن با پست چیان
کیرم تو بهشت و کل توهماتش