طاعون زده
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه
شعر
ترس ندارد
تو می روی ....
من هم می روم
به گا .....
شعر
هجوم خیالت
فکر را که می برد هیچ
خواب را که می برد هیچ
هجوم خیالت
من را می برد
بلند می کند
و در ناکجاآباد حضورت می گذارد
هجوم خیالت
درد دارد
درد دارد
درد دارد
شعر
می دانم
نه آمدنت آغاز زندگی بود
نه رفتنت پایان آن
اما حضورت
تمام این بین بود
شعر
این طور قبول نیست
جنگ ما
جنگ نابرابر بود
تو
با لبخندت مسلح شده بودی
و من
به امید دل نبستن آمده بودم
شعر
حرف رفتنت که می آید
واژه ها
برای شعر شدن
بی تابی می کنند
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)