۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

شعر

می شود آیا
چشم بست اما تو را ندید؟؟
می شود آیا
کلاف خیال بافت
اما نقش لبخندت را نبوسید؟؟
من
سرگذشت باد بودم در پاییز...
و تو تک برگ رقصان در باد
برگ رقصنده در باد، می شود آیا
باد شد و در میان موهایت پیچید؟؟

نمی شود اما
نمی شود
بی تو نمی شود حتی
راه رفت و
شعر خواند و
نفس کشید

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

شعر

در کجای این شهر بجویمت
در کدام کوچه؟
کدامین خانه؟
برایت واژه واژه شعر می شوم
برایت قطره قطره...
...قطره قطره آب می شوم
رود می شوم
اگر روزی
ساعتی
لحظه ای
مرا خواستی
به خروشانی دریا
چشم بدوز

شعر

خیالت اینجا
دستانم را می گیرد
زیر باران راه می برد
به کافه می رساند
کنارم می نشیند
برایم شعر می خواند
و سیگار را با قهوه اش دود می کند
تو خیالت اینجا
برایم خاطره می سازد

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

شعر

امروز
باران آمد
من در خیابان
در پیاده روهای سهرودی
نفس می کشیدم
و خاطراتم را خیس می دادم
چند قدم ان طرف تر
پسری بر روی نیمکت
تنهاییش را دود می کرد
دختری به دور از زمان و مکان
زیر لب
شجریان زمزمه می کرد
پیره زنی
زنبیل در دست
سالم را
از ناسالم
جدا میکرد
اما
چند کیلومتر آنطرف تر
اما
پشت دیوارها
اما
اما
اما.....
اما آن دوازده نفر....

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

شعر

در کنار اتوبان
چشم بر سیاهی دوخته
قدم می زنم
در همهمه
دود و بوق و ماشین ها
غرق می شوم
در تونل رسالت
از درد نعره می کشم
این بار
صدایم
سرگردان
در شهر تو را می جوید
خیابان به خیابان
کوچه به کوچه
تک تک درب ها را می کوبد
دختری میان بوسه هایش
پریشان می شود
پسری خود را
بر دو عقریه زمان اعدام می کند
تو اما
خوابیده در بسترت
به تابلوی رویاهایت
تنها
کلاغی اضافه می شود
صدا بی سرانجام باز می گردد
و در تونل رسالت
کنارم قدم می زند

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

شعر

چه اسان شکل می گیرد
یادت
در تمام افکارم
با هرکتاب
با تمام صفحاتی که گذر می کنند
و کلماتی که یا تو
در ذهنم رقابت می کنند
خدایان
من تنها
به یاد او
تمام این شبها
به رویا رفته ام

۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه

شعر

من همچون سربازی

در دستان تو ...
خانه ای دیگر به پیشم ران...
روزی...
وزیری خواهم شد

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

شعر

این 5 دقیقه هم می گذرد
کافیست فقط
بار دیگر
ابتدا و انتهای کوچه را
سلام کنی
آغوشت را آماده کن
تا تمام 5 دقیقه ها
به سرعت ثانیه ها
گذر کنند

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

شعر

دستانت
تناقضی بود
بر تمام قوانبن
فیزیک
و نیوتن
و آن سیب درخت
و وجودت
پارادوکسی ست
در یکتایی وجود خدا
چشمانت
و نگاهت
هنر را به 8 می رساند
صدایت
و بانگ فریادت
هر دیکتاتوری را
سبز می کند

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

نامجو (شعر)

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

و نور نیز لازم

و این می رساند که اگر رسانا باشد شعر

آنکه می سراید می تواند مرده باشد

و می تواند کور کامل

و این می رساند که آنکه می رساند

عاشق است که کور می تواند باشد و مرده

پس هوا را از او بگیر

خنده ات را نه

هوا را از او بگیر

گریه ات را نه

که موی گندیده به چشم نیامده ات هم مازاد بر مصرف من است

من همان هشتاد برگ برجسته یک خطم

و تو زیبا نفس ناسلامت منی اکنون

اصلا تو خورشیدی

از این شعر تکراری تر ممکن است ؟

اصلا تو شراره ای

نه همان خورشیدی

که پشت ابر نمانده ای و نمی مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه ...

سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم اگر تو بخواهی

و تو

آآآی تو

ناسلامت کرده مرا و سلامت می کنم من...

هوا را از من بگیر

خنده ات را نه

هوا را فضا را از من بگیر

غذا را و فضا را و قضا را از من بگیر

حظ ها را از من بگیر

خنده ات را نه

نور را از من بگیر

شعله ات را نه

وفا را از من بگیر

گریه ات را نه

حالا لختم و پختم از دستت دیگر

مرده ام فکر کنم

اما خنده ات را نه

بعید است زنده باشم .... مرده ام

سعید است دستی که پاره می کند گرده ام

سعید است

امامی است

سعید امامی است

من قتل های اخیر زنجیره ای توام

من هم جیره ای تو که جیره را شیره را از من بگیر

باغ پر خنده ات را نه

کشته اند مرا لبانت و دندانانت

و همه آن رسته ها بر جانت

که خنده ات را نه

کشته اندم و جسدم در جایی پنهان است

تویی که می شناسمت ای آئینه بردار

ای سردار آئینه

ای نظر می کنی بر آئینه

چون نظر کردی بر آئینه

جسدم بر تو پنهان است

لاله روئیده است بر کفنم

کشته اندم و زیر لاله گوشت انداخته اند

لاله گوشت

همان هاله لاله گوشت

که ابتدا آغاز تمام جهان بود

جهان را از من بگیر

امان را خزان را باد وزان را

ای باد وزنده از برج

پرتابم کن که بیافتد این شاعر تمام این شعرها را سرود

که بیافتد مرد مرده زیر لاله بوده

سی ها سال چهل ها سال می گذرد که آن زیر پنهان است این شاعر

هوا را از او بگیر

هوای وزنده باد وزنده را از من که خودمم هم هم او که شعر تکراری می سراید ...

من کلیشه ام

هشتاد برگ برجسته یک خط دو خط و ده ها خط هم که بسرایم آزاد نمی شود عشقم

عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه آفتابگردان را میان قوطی کبریت ریختن

عشق یعنی از یکدگر آویختن

وقتی تمام جهان در راه است و ول است و رهاست

رها را از من بگیر

خنده ات را نه

خطا را از من بگیر

گریه ات را نه .... زود

وفا را صفا را نگارا نه .... زود

نگارا ... نگارا ... نه ... زو

آرا .... نه ... زو

آرا ... زو

آرا.. زو

تمام این شعر قبل از آنکه بسرایمش می خواست همین را بگوید.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

شعر

قصه ما
ما یعنی
تنها من
تنها تو
تنها یعنی
من
و سیگارم
و خیالم
خیالم یعنی تو
تو یعنی اکنون
که چشمانم
خیالم را گشوده است
گشوده است تا گشاده شود
روزهایی که
خیال شبهایم بود
وشب هایی
که باور روزهایم
جز خیالی نبود

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

شعر

این شعر تنها برای
تو
سروده شده
تنها برای روز ولنتاین
این شعر عاشقانه نیست
این شعر تنها برای
تو
سروده شده
برای 25 بهمن

که ولنتاین بود امروزو
خاص شد از یرایت
چرا که آنها خاص کردند
از برایت
با هدیه ای که آوردند ازبرابت
و از برایمان
هدیه ای پیچان شده با پیچشی نقره ای رنگ
و عطرآگین شده به عطر گوگرد
با عشوه ای ३० ساله
همچون بوسه ای
به سویت پرتاب کردند
گرفتی
و تو آن را گرفتی
گرفتی و در دل جا نهادی
جا نهادی و جان دادی
جان دادی
جان دادی....
جان دادی تا جان دار شود دوباره
تمام آرزوهای سبزمان...

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

شعر(گفت و گو)

--- من اینجا تنهایی را سنگ می زنم
تو و تنهایی آنجا در آغوش هم
دستانت را به من ده
تا چشمان را فانوس راه
و احساس را آیستن لحظات گردانیم
تا اینچنین به جنگ تباهی رویم

----
آری من اینجایم
در آغوش تنهایی
هر شب با اشتیاق به بسترش می روم
و لحظات را آبستن یاد تو می کنم
من ، تنهایی و یاد تو
چه خانواده خوشبختی
----
تو شاهزاده خوشبخت تنها
با اشتیاقی ز تکرار یادها
خوابیده بر هزار نسترن خوش نقش
امده درویشی
با غمی ز سنگینی قرن ها
تا به خواب برد تو را
بر هزار خرقه ژنده درویشان
دستانت را نقشه راهش گردان

شعر

نگاهمان را به سنگفرش دوختیم
چشمانمان را بستیم
دستانمان را فشردیم
و تنها به صدای او گوش سپردیم
او که سنگفرش ها جولانگاه غم هایش بود
و صدایش میعادگاه افکارمان
سنگفرش ها
دستها
عابر
چشمانمان را باز کردیم
دستهایمان را فشردیم
شاید
فردا
معراج ما باشد

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

شعر

زندگی کردم
با شلوار جین
و شال آبی
و سیاهی درونم

هیچ گاه
حتی آن زمان که
انگشت اشاره تو را نشان داد
کاری نداشتم به جهان اطرافم
کاری نداشتم به آب شدن یخ های قطبی
کاری نداشتم به انقراض پنگوئن ها
کاری نداشتم به فلاسفه و سیاستمداران
فلاسفه و آن سوژه و ابژه کردن هایشان
سیاستمداران و آن مکتب های سرگرم کنندشان
نظم جهان را در بی نظمی می دیدم
مشکل من و ریاضیات و
آن قضیه های چند صفحه ایش
زمانی آغاز یافت
که با جهانتان آشنا شدم
که با تو آشنا شدم
احساس از طریق چشمانم
و گوش هایم
به درونم راه پیدا کرد
احساسی که آلبالو بود
گیلاس بود
حتی
گه گاهی به خیاری مبدل می گشت
و اساتید
بر تخته ای
که دیگر سیاه نیست
منطق را بر ذهنم حکاکی می کردند
و می خواستند
دنیای جدیدم را
قربانی اش کنم
دو خط موازی
هرگز به هم نمی رسند!!
به من نزدیک شو
تا تناقضی بیاوریم
به این فرضیه ی موهوم

در این زمان
خود را با شاعری
که احساس را
با کلمات تند و تیزش
بر روی خطوط دفترچه ای آبی رنگ
نقاشی می کرد
اشتباه گرفتم
و اعتراف می کنم
گه گاهی
خنده ی مستانه سر می دادم
از این اشتباه

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

دلنوشت

عزیزم
می دانم
من مثل بستنی های دوران کودکیت هستم
که لیس مزدی
و نگران تمام شدنش بودی
و می دانم
روزی
لحظه ای
برایت تمام می شوم
پس لطفا
تا اشتیاق هست
مرا لیس بزن