۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

شعر

امروز
باران آمد
من در خیابان
در پیاده روهای سهرودی
نفس می کشیدم
و خاطراتم را خیس می دادم
چند قدم ان طرف تر
پسری بر روی نیمکت
تنهاییش را دود می کرد
دختری به دور از زمان و مکان
زیر لب
شجریان زمزمه می کرد
پیره زنی
زنبیل در دست
سالم را
از ناسالم
جدا میکرد
اما
چند کیلومتر آنطرف تر
اما
پشت دیوارها
اما
اما
اما.....
اما آن دوازده نفر....

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

شعر

در کنار اتوبان
چشم بر سیاهی دوخته
قدم می زنم
در همهمه
دود و بوق و ماشین ها
غرق می شوم
در تونل رسالت
از درد نعره می کشم
این بار
صدایم
سرگردان
در شهر تو را می جوید
خیابان به خیابان
کوچه به کوچه
تک تک درب ها را می کوبد
دختری میان بوسه هایش
پریشان می شود
پسری خود را
بر دو عقریه زمان اعدام می کند
تو اما
خوابیده در بسترت
به تابلوی رویاهایت
تنها
کلاغی اضافه می شود
صدا بی سرانجام باز می گردد
و در تونل رسالت
کنارم قدم می زند

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

شعر

چه اسان شکل می گیرد
یادت
در تمام افکارم
با هرکتاب
با تمام صفحاتی که گذر می کنند
و کلماتی که یا تو
در ذهنم رقابت می کنند
خدایان
من تنها
به یاد او
تمام این شبها
به رویا رفته ام