امروز
باران آمد
من در خیابان
در پیاده روهای سهرودی
نفس می کشیدم
و خاطراتم را خیس می دادم
چند قدم ان طرف تر
پسری بر روی نیمکت
تنهاییش را دود می کرد
دختری به دور از زمان و مکان
زیر لب
شجریان زمزمه می کرد
پیره زنی
زنبیل در دست
سالم را
از ناسالم
جدا میکرد
اما
چند کیلومتر آنطرف تر
اما
پشت دیوارها
اما
اما
اما.....
اما آن دوازده نفر....
باران آمد
من در خیابان
در پیاده روهای سهرودی
نفس می کشیدم
و خاطراتم را خیس می دادم
چند قدم ان طرف تر
پسری بر روی نیمکت
تنهاییش را دود می کرد
دختری به دور از زمان و مکان
زیر لب
شجریان زمزمه می کرد
پیره زنی
زنبیل در دست
سالم را
از ناسالم
جدا میکرد
اما
چند کیلومتر آنطرف تر
اما
پشت دیوارها
اما
اما
اما.....
اما آن دوازده نفر....