۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

چرنديات

ديشب خدا رو ديدم داشت تکيلا مي خورد و نيروانا گوش مي کرد خواستم برم جلو سلامي عرض کنم متوجه شدم ايشون اصلا به جا نياورد فکر مي کنم تگري لازم بود

هیچ نظری موجود نیست: