۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

شعر

خیالت اینجا
دستانم را می گیرد
زیر باران راه می برد
به کافه می رساند
کنارم می نشیند
برایم شعر می خواند
و سیگار را با قهوه اش دود می کند
تو خیالت اینجا
برایم خاطره می سازد

۲ نظر:

mona گفت...

خیال ادم یه موسیقیه که وقتی سازش کوک نباشه می شه بیداری...

محسن گفت...

زندگی را بباف و با بافته هایت زندگی کن!