۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

شعر(گفت و گو)

--- من اینجا تنهایی را سنگ می زنم
تو و تنهایی آنجا در آغوش هم
دستانت را به من ده
تا چشمان را فانوس راه
و احساس را آیستن لحظات گردانیم
تا اینچنین به جنگ تباهی رویم

----
آری من اینجایم
در آغوش تنهایی
هر شب با اشتیاق به بسترش می روم
و لحظات را آبستن یاد تو می کنم
من ، تنهایی و یاد تو
چه خانواده خوشبختی
----
تو شاهزاده خوشبخت تنها
با اشتیاقی ز تکرار یادها
خوابیده بر هزار نسترن خوش نقش
امده درویشی
با غمی ز سنگینی قرن ها
تا به خواب برد تو را
بر هزار خرقه ژنده درویشان
دستانت را نقشه راهش گردان

۲ نظر:

محسن گفت...

قشنگ بود.
منم شبا با اشتیاق به بستر تنهایی میرم.ولی عذاب آوره برام :(
تیکه ی دومش عالی بود...

محسن گفت...

فقط فک میکردم خودم این دیوونه بازی هارو در میارم.ولی الان فهمیدم اکثرا از این درد تنهایی دارن رنج می کشن.این تیکه اش عالی بود:
هر شب با اشتیاق به بسترش می روم
و لحظات را آبستن یاد تو می کنم