در کنار اتوبان
چشم بر سیاهی دوخته
قدم می زنم
در همهمه
دود و بوق و ماشین ها
غرق می شوم
در تونل رسالت
از درد نعره می کشم
این بار
صدایم
سرگردان
در شهر تو را می جوید
خیابان به خیابان
کوچه به کوچه
تک تک درب ها را می کوبد
دختری میان بوسه هایش
پریشان می شود
پسری خود را
بر دو عقریه زمان اعدام می کند
تو اما
خوابیده در بسترت
به تابلوی رویاهایت
تنها
کلاغی اضافه می شود
صدا بی سرانجام باز می گردد
و در تونل رسالت
کنارم قدم می زند
۱ نظر:
سایه شدم و صدا کردم
کو مرز پریدن ها ؟ دیدن ها؟
کو اوج " نه من " دره ی " او"
و ندا آمد
بر تو گوارا باد
تنهایی تنها باد
دستم در کوه سحر " او " می چید
و ندا آمد
و هجومی از خورشید...
تنهایی...
ارسال یک نظر