زندگی کردم
با شلوار جین
و شال آبی
و سیاهی درونم
هیچ گاه
حتی آن زمان که
انگشت اشاره تو را نشان داد
کاری نداشتم به جهان اطرافم
کاری نداشتم به آب شدن یخ های قطبی
کاری نداشتم به انقراض پنگوئن ها
کاری نداشتم به فلاسفه و سیاستمداران
فلاسفه و آن سوژه و ابژه کردن هایشان
سیاستمداران و آن مکتب های سرگرم کنندشان
نظم جهان را در بی نظمی می دیدم
مشکل من و ریاضیات و
آن قضیه های چند صفحه ایش
زمانی آغاز یافت
که با جهانتان آشنا شدم
که با تو آشنا شدم
احساس از طریق چشمانم
و گوش هایم
به درونم راه پیدا کرد
احساسی که آلبالو بود
گیلاس بود
حتی
گه گاهی به خیاری مبدل می گشت
و اساتید
بر تخته ای
که دیگر سیاه نیست
منطق را بر ذهنم حکاکی می کردند
و می خواستند
دنیای جدیدم را
قربانی اش کنم
دو خط موازی
هرگز به هم نمی رسند!!
به من نزدیک شو
تا تناقضی بیاوریم
به این فرضیه ی موهوم
در این زمان
خود را با شاعری
که احساس را
با کلمات تند و تیزش
بر روی خطوط دفترچه ای آبی رنگ
نقاشی می کرد
اشتباه گرفتم
و اعتراف می کنم
گه گاهی
خنده ی مستانه سر می دادم
از این اشتباه
۴ نظر:
زندگی کردم
با شلوار جین
و شال آبی
و سیاهی درونم
مثل همیشه غافلگیر شدم! اینجارو دوست دارم . شاید یه جورایی برا اسمش .
کامو!
asheeeghetam albaloo:*
اون وسط آدم حس شور بهش دست میده و احساس می کنه یه مثال نقض الان میاد و آدم به آرزوش میرسه! ولی حیف که دو خط موازی هیچگاه بهم نمی رسند!
Mehdi Jaan
Avalan Mazerat Mikham Ke Farglisi Minvisam, In Keyboard Farsi Nadare
Dovomman Mamnoonam Ke Sar Zadi o Link Kardi, Jeddan Mamnoonam
Sevomman Postahato Khoondam o Aksaran Doost Daashtam
Nokteie Ke Raaje Be In Post Be Zehnam Mirese Ine Ke Toolani Boodane In Sher Aslan Malal Avar Nist
Movafagh Baashi
Va Omidvaram Bazam Samte Ma Biay :):)
Holden
ارسال یک نظر